تبلیغات
تبسم ظهور - گناه من كمتر از انها بود...
"ای تنهاترین دلیل تبسم، ظهور كن"

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

افراد آنلاین: نفر

پنجشنبه 7 بهمن 1389-03:31 ب.ظ



 

چهارمین امتحانم بود ،امتحان اخلاق ،كه نخونده میتونستم نمره خوبی بگیرم؛ نه به خاطر اینكه سر كلاس خوب گوش میكردم نه ،اخه اصلا این جزوه رو استاد تدریس نكرده بود تازشم من اصلا تا اون روز به جزوه دست نزده بودم حتی یه خط از اون رو نخونده بودم.حتما الان با خودتون میگین دختره چقدر اعتماد به نفس داره و خودش رو چقدر باهوش میدونه ،جون خودم اینطوری نیست،اخه من بچه شهید مطهریم(اشتباه نشه یعنی در مدرسه عالی شهید مطهری در خوندم)و تا الان شاید صد بار این مطالب رو خونده بودم و از بر میگفتم (حالا دروغ نشه صد بار كه نه ولی دیگه خداییش چندین بار واسه مدرسه و همینجوری مطالعه ازاد خوندم.)

حالا با این وضعیت فكر میكنید چرا این درس برام شده یه خاطره تلخ كه مطمئنم كه تا عمر دارم یادم نمیره؟؟؟؟؟

بزارین براتون از اول توضیح بدم:

امتحان روز یكشنبه بود امتحان قبلی هم روز پنجشنبه بود یعنی من از روز پنشنبه ظهر تا شنبه شب فرصت داشتم كه این درس رو بخونم پنجشنبه كه بعداز ظهر مهمون داشتیم و بعدش هم كه من رفتم شب شعر ، این روز تموم شد ،جمعه هم كه روز دیدو بازدیده ،با خانواده محترمه رفتیم خونه عزیزم و باباجونم و خلاصه اینكه تا شب فرصت خوندن نداشتم. روز شنبه هم كه تا صبح بلند شدم و صبحانه و... شد ظهر،نهار و استراحت بعد از نهار رو هم كه نمیشه ازش گذشت(با خودتون فكر نكنید كه بابا این چه دختره بی خیالیه پس حالا هر چی سرش اومده حقشه!!!! نه اینجوری نیست اخه از بابت این امتحان خیالم جمع بود)

خلاصه سرتون رو به درد نیارم ،بعد از ظهر شد رفتم تو اتاق و به برنامم یه نگاه انداختم امتحان ساعت10برگزار میشد خب با خودم گفتم امشب میشینم تموم میكنم و فردا قبله امتحان یه دور حسابی؛چه امتحان خوبی میشه دیگه نمره كامل رو نگیرم از بی عرضگی خودم بوده.

شروع كردم به خوندن ولی نمیدونم چرا دلم حسابی شور میزد. هی با خودم میگفتم به محدثه یه زنگی بزنم ولی ما با هم ظهری صحبت كرده بودیم و الان هیچ حرفی با هم نداشتیم.

خوندم... و... خوندم ...ولی تموم نمیشد ،اسون بود ولی زیاد ،ساعت های یازده - دوارده شب بود كه خوابیدم و ساعت 4:30 صبح دوباره بیدار شدم و خوندم تا...تموم شد.ساعت هفت ونیم بود كه میخواستم از خونه بیام بیرون كه مامانم گفت و من میبرمت اما قبلش میخوام برم چیزی بخرم و مغازه ای كه میخوام برم ساعت هشت ونیم به بعد باز میكنه ؛با خودم گفتم خوب تو خونه درس میخونم ولی در عوض مامانم منو تا دم در دانشكده میرسونه اینجوری از وقتم هم بیشتر استفاده میكنم.

خلاصه ساعت نه و نیم رسیدم دانشكده...

تو سالن یكی از بچه ها رو دیدم . با خوشحالی تمام پرسیدم كه امتحان كجا برگزار میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راست تو چشمام نگا كرد و گفت :مگه امتحان ندادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم هرری ریخت...

بهم گفت امتحان ساعت هشت بوده...

باورم نمیشد...چندتا از بچه ها دورم جمع شدند هر كسی چیزی میگفت و من هیچی نمیفهمیدم ..اصلا صداشون رو نمیشنیدم گوشیم رو در اوردم و به محدثه زنگ زدم گفت :بیا اتاق رایانه...رفتم اونجا..

تا منو دید گفت :كجایی تو؟؟ امتحانش كه اسون بود چرا اینقدر دیر دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اصلا نمیدونسم چه اتفاقی افتاده!!!گیج گیج بودم ، سریع به طرف اموزش دویدم . رفتم داخل اتاق، زینب دوست دیگم رو دیدم ،فقط بهش گفتم :تو امتحان دادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كه دیدم از گریه چشماش حالت گرفته...استاد اون طرف ایستاده بود...شاید باورتون نشه ولی اشكام همین جور میریخت اصلا دست خودم نبود شوك بدی بهم وارد شده بود...احساس ناكامی میكردم...كجای كارم اشتباه بوده؟؟؟اشكام بند نمیومد...چشام تار میدید...نمیدونید چه حالی داشتم...شاید به خودتون بگین این بچه بازی ها چیه؟؟حالا یكی رو افتادی دیگه؟؟ولی من حاضر بودم از یك درس سخت، كه از بالای درس نخوندن خودم نمره قبولی رو نمیگیرم بیافتم ولی از این درس كه نه...

خلاصه با هزار التماس و درخواست استاد رو راضی كردیم كه دوباره ازمون امتحان بگیره...امتحانی كه دوباره برامون طرح میكنه...بهمون گفت كه من ساعت10 دانشكده علوم امتحان دارم، بیاین اونجا...البته اگه اموزش قبول كنه...!!!

رفتیم اموزش ولی اقای س اصلا قبول نمیكرد،بهشون گفتیم كه بابا استاد قبول كرده و ایشون با جبروت كامل به ما گفتن كه استاد چی كارست؟؟؟رفتیم پیش رئیسش یعنی اقای غ ایشون اول باهامون را اومدن اما بعد از اینكه با اقای س صحبت كردند گفتن نمیشه...اما حق با ما بود اخه در برنامه اولیه كه به ترمكی ها(ترم اولی ها )یعنی ما داده بودند زده بودند امتحان ایین زندگی ساعت 10ولی بعدش برنامه عوض شده بود....و تقصیر ما این بود كه به برنامه اولیه خودشون اعتماد كردیم و به سایت دوباره سر نزدیم...اخه ما ترم اولی بودیم و نمیدونستیم حرف مرد دوتاست...

حالا با هزار دونگی و این ور  و اون ور رفتن واین و اون رو دیدن و اعتراض و....اقای س گفتن كه براتون یه نامه میفرستم شورا ... شاید...شاید بشه برای حذف درس  یه كاری كرد...البته اخر حرفشون هم اضافه كردند كه امیدوار نباشین...

حالا من و زینب باید دوباره این درس رو برداریم و اگه حذفش هم نكنن یه نمره خیلی داغون میاد تو كارناممون و ما، بچه های شهید مطهری باید یه بار دیگه ، این درس رو بخونیم ...

راستی اینم بگم كه تقصیر محدثه نبوده انگاری اون خودش هم دیر رسیده...بچه های دیگه هم میگن كه سر جلسه اسم شماها رو نخوندن كه بفهمیم هنوز نیومدید...الله اعلم...

و من از رفتار اموزشی ها  یاد گرفتم كه  همیشه اگه من مقصرم قبول كنم ،نه اینكه  اشتباهم رو به گردنه دیگران كه واقعا تقصیری نداشتن بیاندازم...(به قول معروف ادب را از بی ادب باید اموخت..)

و اینكه هیج جا دبیرستان مطهری نمیشود...دلم خیلی برای اون روزا تنگیده...روزایی كه اصل بر اعتماد بود...اصل بر قبول تقصیر...اصل بر احترام متقابل و نه یكجانبه بود..چه روزایی رو در اون مدرسه گذروندیم...چه روزایی...




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 9 بهمن 1389 08:10 ق.ظ


What do you do for a sore Achilles tendon?
دوشنبه 27 شهریور 1396 06:06 ب.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a very
well written article. I'll be sure to bookmark it and come back to read more
of your useful info. Thanks for the post. I'll
definitely comeback.
زینب
شنبه 20 فروردین 1390 11:41 ق.ظ
گفتی بیا وبمو ببین .....
داغ دلمو تازه كردی.....
پاسخ بانو : الهیییییییییییییی...
یاس کبود
دوشنبه 18 بهمن 1389 12:04 ق.ظ
سلام.من اولین بار به وبتون میام. این مطلب منو یاد اتفاقی که دقیقا ترم اول دانشگاه واسم افتاد انداخت
واقعا شرایطتون رو درک میکنم.ولی مونده هنوز تا باقوانین من دراوردی دانشگاه آشنا بشین و به قول معروف پوستتون کلفت بشه.
خدا هممون رو هدایت کنه
پاسخ بانو : سلام.خوش اومدید...
اخ دست رو دلم نذار كه خووووووووووووووونه.
بله.ولی الان خوشحالم چون دیگه من ترم اولی نیستم شدم ترم دومی
انشاءالله..
ناموس خدا
دوشنبه 11 بهمن 1389 04:36 ب.ظ
راستی لطفا من رو با "می خواهم زن باشم" لینك كن.
ممنون
پاسخ بانو : چشم...
خواهش میكنم...
ناموس خدا
دوشنبه 11 بهمن 1389 04:36 ب.ظ
سلام ندا جون
اولین باره كه میام وبت ولی از این ست فهمیدم همكلاسی مهسای خودمی
اون روز كه مهسا این ماجرا رو برام تعریف كرد جدا دلم سوخت كه چهطور حقتون ضایع شده
راستی تو احیانا عضو جاد نیستی؟!
پاسخ بانو : سلام گلم.
بله افتخار نمیدادید...حالا از طریق مهسا با هم اشنا میشیم.
چرا هستم ولی فعال نه...البته اگه كمی سرم خلوت بشه فعال هم میشیم...
حاج خانم
شنبه 9 بهمن 1389 08:41 ب.ظ
مگه حتما باید از قبل تو وبلاگت میومدم كه میگی قبلا تو وبت منو ندیدی؟
مگه شما طرز حرف زدن منو دیدی كه میگی دعوا دارم؟
مطلبتم خوندم اتفاقا تا تهشم خوندم .اما اینكه یك روز وقت گذاشتی به خیال خودت زحمتاشو قبلا كشیدی تصور درستی نیست . البته كاری به این امتحان ندارم چون یك نقطه كوچیك تو زندگی .اما بهتره رو موضوعات دیگه زندگی این دیدو نداشته باشی.كلا منظورم درباره امتحانت نبود درباره زندگینت بود
پاسخ بانو : اول سلام حاج خانم.
نه اخه با شما در وب برزخ اشنا شدم.برا همین گفتم...
نه اخه همون اول حرفتون گفته بودید این برات یه درسی میشه ...اخه احساس كردم لحنتون دعواییه...خب ببخشید گلم نباید اینجوری فكر میكردم.
بله حرفتون كاملا درسته و قبول دارم...
محمدرضا
شنبه 9 بهمن 1389 11:47 ق.ظ
سلام
عیبی نداره. البته به نظرم باید حذف بشه نه اینکه نمره ردی توی کارنامتون بیاد.
انشاء الله حذف می شه.
یک تجربه خوبی شد که همیشه از چند طریق زمان امتحان رو تا آخرین لحظه چک کنید.
به نظر من اینجور مشکلات کوچیک آدم رو بزرگ می کنه. انشاء الله به جبرانش ترم دیگه از 20 کمتر نگیرین.
پاسخ بانو : سلام.
نمیدونم خدا كنه...
ممنون از دعاتون...
اره ولی تجربش خوب نبود.
خدا كنه واقعا باعث رشدمون شده باشه...انشاءالله
حمید برزخ
جمعه 8 بهمن 1389 11:10 ب.ظ
خیلی قشنگ بود چند وقتیه رد پایتون تو وبم نیست...
و راستی سلام
با یک مطلب علمی که در باب تربیت است به روزم
چون علمی نوشتم به نظراتتون شدیدا احتیاج دارم
پاسخ بانو : ممنون.اخه میدونید كه امتحانا بود و منم كه خیلی درس خون...
و راستی علیكم السلام...
حتما میام...
یه دوست
جمعه 8 بهمن 1389 04:02 ب.ظ
عالی
پاسخ بانو : ممنون...
راستی چی عالی ؟؟اینكه من یه درس رو می افتم كجاش عالیه؟؟؟
ایشالاه
جمعه 8 بهمن 1389 01:41 ق.ظ
سرمشق آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
اما خدای مهربان را یادمان رفت
پاسخ بانو : بسیار زیبا بود.
ممنون از حضورتون...
یک مسلمان
جمعه 8 بهمن 1389 12:44 ق.ظ
سلام.
تشکر که سر زدید بهمون.

(-اول بگم خط 5 در خوندم فکر کنم درس خوندم درستش هست)


چون ترم اول هستید یکم سخته ؛ ناراحت نباشید عادت میکنید

موفق باشید.
پاسخ بانو : سلام.
وظیفه بود...
چشم درستش میكنم...
یعنی بازم قراره از این اتفاق ها برام بیافته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه خدا نكنه...
شما هم موفق باشید...
صبا
پنجشنبه 7 بهمن 1389 11:54 ب.ظ
وااااااااای چه افتضاحی !
من اگه بودم سکته رو زده بودم !
انشاالله که حذف میشه ! غصه نخور خانومی !
راستی منم اگه بودم گریه میکردم!
پاسخ بانو : سلام.
جای سكته هم داره...
ممنون.دعا كنید برام...
ا...واقعا پس دیگه غصه نخورم كه بچه بازی در اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهسا
پنجشنبه 7 بهمن 1389 11:45 ب.ظ
سلام نداااااااااااااااااااایی!
دلمان براتان تنگیده
سر این جریان امتحان تو منم کم حرص نخوردم .همش به یادت بودم. به ما سر نزنیا کفاره داره!!!!!!!!!!
پاسخ بانو : سلام.
منم همینطور ولی دیگه امروز میبینمتون...
شرمنده ام...قول میدم به زودی زود كه وقت دارم برا وب گردی میام و یه عالمه از مطالبت رو میخونم...قول میدم....
حاج خانم
پنجشنبه 7 بهمن 1389 09:21 ب.ظ
تجربه ای میشه برات
زیاد نگرانش نباش.
باز خدا رو شكر كه كلی نخوندی و زحمت نكشیدی كه اخرش هم امتحانشو ندی.
به این فكر كن كه اگه زحمت چیزی رو زیاد بكشی بهش میرسی نه اینكه نسبت بهش بیخیال باشی و به امان خدا بسپاریش .به عنوان یك درس تو دوران دانشجویی بهش نگاه كن عزیزم.
پاسخ بانو : سلام حاج خانم.
تا حالا تو وبم زیارتتون نكرده بودم...
حالا چرا دعوا دارید...
انگاری خوب متن رو نخوندید ها...خداییش زیاد خوندم شما از بعد از ظهر حساب كن تا 12شب از اون ور هم از 4:30تا 9خیلیه ...
تازه من زحمت این درسا رو قبلا كشیدم و همین جوری به امان خدا نسپردم...
اره باید همین كا رو بكنم (اگه اینجوری فكر نكنم چی كار كنم؟؟)
ممنون افتخار دادید و به ما هم سر زدید،باز هم تشریف بیارید ...
ایرانی
پنجشنبه 7 بهمن 1389 05:26 ب.ظ
سلام خوبی
راستش یه چند بار اومدم اما از آپ خبری نبود كه نبود
این خبری رو كه میگی برامنم اتفاق افتاده كه تا حد سكته رفتم اما خوب چون پسریم از گریه خبری نیست یكم بدوبیراه میگیم بد آتیشمون خاموش میشه
پاسخ بانو : سلام.الحمدلله...
شرمنده...
واقعا؟؟؟؟من از اون روزا فكر میكردم دخترید........وای ببخشید....نمیدونم اگه از اون روزا چیزی براتون نوشتم كه نباید تو رو خدا ببخشید...اخه من لحنم با خانوما خیلی صمیمی تره...
عاشق کوهستان
پنجشنبه 7 بهمن 1389 05:05 ب.ظ
سلام عزیز
خسته نباشید

شما که خوش اخلاقید و با اخلاق
معلومه که خوندن نمیخواسته !
راستی دبیرستان مطهری کدوم منطقه؟

پاسخ بانو : سلام.
اتفاقن حسابی خستگی امتحانا تو تنم مونده...
شما لطف دارید...
مدرسه دخترانش واقع در خیابان كوهسنگیه...پسرانش رو نمیدونم شرمنده باز هم اگه بخواین میتونم براتون بپرسم...
فاطمه***محکم
پنجشنبه 7 بهمن 1389 05:01 ب.ظ
پاسخ بانو : گلی از خودت گلم...
فاطمه***محکم
پنجشنبه 7 بهمن 1389 05:00 ب.ظ
آخی ...سلام ندا جونم..خوندم...
عجبا !!! چقدر مسخره که برنامه امتحان رو عوض کردن ....عیبی نداره گلم..مطمئن باش براتون حذف میکنن ....غصه نخور ....


پاسخ بانو : سلام...
خودم هم تو اینش موندم عجبا!!!
ممنون كه خواستی امیدواری بدی ولی امیدی نیست...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر